
نوروز 81 زویا پیرزاد میخواندم. همان زمان کتاب "چراغ های را من خاموش میکنم" بیرون آمده بود و سر و صدایی در ادب داستانی راه انداخته بود. توی آن کتاب xa0مختصر اشاره ای به xa0ارامنه و علت مهاجرتشان به ایران و اصفهان و اهواز کرده بود. در واقع مختصر موضوع xa0کشتار را در آنجا طرح کرده بود. این اتفاق و موضوع همزمان شد با xa0عید دیدنی رفتن در محله وحیدیه و میدان تسلیحات تهران و آشنا شدن با ادموند که دوست پسر عموی من بود . پسری صبور و نحیف و به غایت مهربان بود. زن عمویم xa0اکراه داشت پسرش دوستی ارمنی داشت...
ادامه مطلب